Let’s travel together.

بوی خوش جهنم (۴)

0

- Advertisement -

در شمالی ترین نقطه قبرستان نزدیک به جنگل درختهای گردو، دو بال سفید کشوده را دیدم که از دو سمت سنگ عمود بر قبری بیرون زده بود . سانسرام به سمت دو بال حرکت کرد و در حال حرکت به هیبت انسانی اش درامد .آهسته برگشت رو به من و همانطور که عقب عقب میرفت با اشاره به من حالی کرد که به سمتش بروم . خیلی آهسته و بدون صدا به سمت دوبالی که که از دو طرف سنگ قبر بیرون زده بود حرکت کردیم . سانسارام آرام برایم توضیح داد که که این دو بال از آن نگهبان قبرستان است . مردی که به هیبت اسبِ تک‌شاخِ نری تغییر چهره میدهد . آرام آرام که نزدیک شدیم دوبال از زمین کنده شدند و با چرخی بلند به وسعت قبرستان در برابر سانسارام فرود آمد . دوبال ازان مردی بود قد بلند با موهای سفید و شاخی میان پیشانی اش که دو پایش که روی زمین بودند سم داشتند . کمیئدور تر از تک شاخ یازده اسب سیاه با یالهای بلند دیده میشدند که . اسب تک شاخ نزدیک سانسارام شد و آرام دو دستش را به سمت سانسارام دراز کرد و سانسرام هم به همان آهستگی دستش راه در دستان تک شاخ قرار داد . تک شاخ با سر اشاره ای به من کرد و از سانسارام پرسید . این دیگر کیست؟ عضو جدید گله است؟سانسرام نگاهی به من کرد و گفت: یک زنده شده است . او و خانواده اش به لشکر سرخ نپیوستند . تک شاخ چشمانش را به چشمانم دوخت و از سانسارام پرسید درونش چیست؟

سانسرام گفت :امشب برای بار اول است که میبینمش ، هنوز معلوم نیست . تک شاخ نگاهی به اسبهای پشت سرش کرد و گفت :آزادید . یازده اسب به هیبت انسانیشان درامدند و آرام پشت قبرستان ناپدید شدند و سانسارام ناپدید شدنشان را تماشا می کرد .تک شاخ گفت : میخوای بفهمیم درونش چیست؟ سانساران گقت : خودم هم در همین فکر بودم . تک شاخ به سمت من آمد صورتش را نزدیک صورتم کرد . دو بالش را به باز کرد و گفت اگر از دست من فرار کردی که کردی . اگر نه جانت پای خودت . و بعد دو بالش را باز کرد و از زمین فاصله گرفت . سرم را چرخاندم به سمت سانسارام تا شاید بگوید که این یک شوخیست اما آن هم به هیبت گرگی اشت درامده بود و با دندانهای تیزش به سمت من میدوید . من رو به جنوب قبرستان کردم و با تمام سرعت برای نجات جانم میدودی  که در یک لحظه احساس کردم سرعتم چند برابر شد . به سرعت نزدیک دیواره ی جنوبی قبرستان میشدم و بدون اختیار با یک جهش خودم را به بالای دیوار بلند قبرستان رسید . به سمت قبرستان برگشتم اما خبری از حمله ی تک شاخ نبود . سانسارام و تک شاخ در وسط قبرستان ایستاده بودند و من را تماشا می کردند . من هم که تازه زمانی بدست آورده بودم نگاهی به دستها و پاهایم کردم . دست و پایی شبیه به بربرها با رنگ سیاه .

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.