Let’s travel together.

سرنگونی عالیجناب مبل (۱)

0

- Advertisement -

عالیجناب مبل

صندلی تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد. مثل همیشه  و مثل همیشه اتاق فضای آشنای خانه‌ی خودشان را داشت. با سقف آبی کمرنگ و دیوارهایی که تا لبه‌ی سقف از کاغذ دیواری آبی تیره  پوشیده شده بودند .مبلی که روبه‌روی او بود  در کمال تعجب داشت با صندلی راحتی کنار دستش صحب می کرد همان مبل راحتی روبروی تلویزیون درون پذیرایی خودشان بود. و الان  تلویزیون پشت مبل به شکل یک سرباز اماده به فرمان ایستاده بود. مبل چروکی به رویش انداخت و چپ چپ به جا رختی  گوشه ی اتاق نگاهی کرد و بعد طوری که بتواند من را بترساند گفت که گفتی تو را با این زبان‌بسته، به چوب‌لباسی بسته بودند و آن توپ بیچاره را از روی طناب برای هم پرتاب می‌کردند؟

یک صندلی دیگر، شبیه به همان صندلی اول که چند دقیقه پیش از اتاق خارج شد مثل سربازهای شرور تق تق کنان خودش را تا نزدیکی من رساند و ضربه ای به رانم وارد کرد و گفت : بله قربان ، با همین طناب . و طنابی که من را با آن به صندلی دیگری بسته بودند خودش را محکم تر کرد و این باعث شد که درد بیشتری احساس کنم .

مبل هوووم بلندی کشید و رو به جارختی کرد و  گفت: تو سرباز! ایا درد هم احساس کردی؟ جا رختی تکانی به خودش داد و همه ی  لباسهایی را که به آن اویزان بود به زمین انداخت ،جا رختی سه پای جوبی داشت و الان که بدون آن کوه لباس آویزان به آن نگاه می کردی متوجه می‌شدی بسیار لاغرتر از آن چیزیست که با لباس‌ها نشان میدهد. جا رختی تق تق کنان خودش را به نزدیکی مبل رساند و بریده بریده و نفس زنان گفت : بله عالیجناب بله . عالیجناب مبل طناب را چنان محکم به دسته‌ی من  بسته بودند که گاهی اوقات تصور می‌کردم الان است رنگ لعاب روی بدنه ام کنده شود .گاهی سنگینی لباس‌های آویزان هم فشار بیشتری را به من می‌آورد که کمی میخ‌های دسته‌ی دومم شل شد، حتی چند باری هم دستشان به طناب گیر کرد که اگر شانس با من یار نبود الان هیچ معلوم نبود هرتکه ام کجا افتاده بود.

در باز شد و صندلی‌ای که چند دقیقه پیش خارج شده بود،  با صدای ترق و تروق برخوردش با بدنه‌ی چوبی در وارد اتاق پذیرایی شد و با نمایش همان تعظیمی که موقع رفتن کرده بود نزدیک مبل شد و گفت: «عالیجناب همه‌ی وسایل اطاعت لامر کردن و در پشت درب منتظر اجازه ورود عالیجناب هستند. علیجناب مبل هم با تکان دادن سرش به نشانه ی تایید گفت: بگویید بیایند و حساب این نابخرد را کف دستش بگذارند.»  صندلی به سرعت به سمت در رفت با باز کردن در گفت وارد شوید. من زل زده بودم به در و از ترس چیزی نمانده بود که خودم را خیس کنم. اول از همه جا کفشی پشت در و بعد از آن چراغ خواب اتاق پدر و مادر وارد شدند و بعد صندلی میز آرایش و سشوار و سه صندلی نهارخوری که شکل صندلی‌های درون اتاق بودند وارد شدند و بعد چاقوی ساتوری آشپزخانه که لب‌هایش کج شده بود و تخته ساتور آشپزخوانه که قرورفته‌گی‌های زیادی  روی صورتش افتاده بود. دورم حسابی شلوغ شده بود و دیگر نمی‌توانستم به درستی ببینم که چه چیزهایی وارد اتاق می‌شدند. صندلی که من را به آن بسته بودند تکانی به خودش داد و انگار می‌خواست در تکه تکه شدنم سهیم باشد تکیه گاه خود را عقب کشید. طناب کمی جا به‌ جا شد و سعی کرد خود را از من و صندلی جدا کند و ان هم در کشتن من سهیم باشد. همین که کمی احساس آزادی کردم شلتاقی برداشتم و محکم خودم را به صندلی ها زدم و به گوشه ی اتاق رساندم. ترس برم داشته بود عرق سردی روی پیشانی‌ام نشسته بود. مطمئن بودم که هرکدامشان استعداد آن را دارند که یک جوری مرا بکشند و فقط دنبال راه فرار می‌گشتم. سمت در نمی‌توانستم بروم چون پشت سر هم چیز بود که از در وارد اتاق می‌شد. چشمم به پنجره افتاد بدون توجه به این که پشت پنجره چه چیزی انتظارم را می‌کشد یک پایم را روی یک صندلی گذاشتم و بعد انگار که در هوا پرواز میکنم خودم را به سمت صندلی دیگر پرت می کردم. چیزی تا پنجره نمانده بود. به صندلی آخر که رسیدم جوری جفت پا محکم روی سرش پریدم که دیگر نتواند بلرزد یا جم بخورد و با یک پرش بلند خود را به سمت پنجره پرتاب کردم. روی لبه ی پنجره ایستاده بودم و باز بدنبال راه فرار دیگری می‌گشتم. چوب رختی با ان قد بلندش خودش را داشت به من می‌رساند که من را از بلندی به پایین پرتاب کند. راهی برایم نمانده بود پس پنجره را باز کردم و با یک پرش از پنجره پریدم پایین. اما نمی‌دام که چرا با این که خانه‌ی ما در طبقه‌ی اول بود ارتفاعی که من از ان به پایین پریدم انگار در طبقه ی هزارم ساختمان بود. من فریاد کشان سقوط می‌کردم و هرچه بیشتر به کف حیاط نزدیکتر میشدم مرگ خودم را نزدیک تر می‌دیدم. پیش خودم فکر می‌کردم که این مردن دست کمی از مردن توسط چاقو و قیچی و تخته ساتور نداشت. با این که هزار بار این خواب را دیده بودم و هزار بار از آن پنجره‌ی بلند به پایین پریده بودم اما به قدری همه چیز عادی به نظرم می‌رسید که فکر هم نمی‌کردم که شاید دارم خواب می‌بینم و این بار هم مثل همیشه بووووم. به زمین کوبیده شدم و انگار نه انگار که هزار متر به پایین پریده باشم. درد عجیبی در سرم احساس می‌کردم. چشمانم را که باز کردم خودم را کف اتاق خودم دیدم و مثل هزار دفعه‌ی قبلی از بالای تخت به پایین افتاده بودم.

ویرایش و تنظیم سمیه کرمی

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.